تبليغاتX
پسر جهنمی

پسر جهنمی

پسر جهنمی

زن مرده ای که پس از مرگ،همگان شیفته زیبایی او شدند + عکس

اواخر دهه ۱۸۸۰ میلادی بود که که جنازه زنی از رود «سین» Seine پاریس بیرون کشیده شد، در این جنازه هیچ نشانی از وقوع خشونت مشهود نبود و ظن آن می‌رفت که زن، خودکشی کرده باشد. چهره زن آرامش خاصی داشت و به نظر نمی‌رسید، بیش از ۱۶ سال داشته باشد.
اما یک آسیب‌شناس پاریسی، شیفته چهره زیبای زن شد و تصیم گرفت یک قالب گچی از صورت این زن تهیه کند. هویت زن، هیچگاه مشخص نشد. حالت خاص چهره این زن و زیبایی او باعث شد،‌ کپی‌هایی از روی این قالب گچی تهیه شود و به زودی به عنوان یک تندیس دکوری از این کپی‌ها استفاده شود.
با گذشت زمان، بر شهرت تندیس‌های گچی این زن افزوده شد، کسانی که چهره زن ناشناس را می‌دیدند و لبخند معماگونه‌اش را می‌دیدند، کنجکاو می‌شدند که این زن چگونه زیسته است، چطور فوت کرده است و در چه جایگاه اجتماعی قرار داشته است. حتی «آلبر کامو» لبخند او را با لبخند مونالیزا مقایسه می‌کرد.
براي خواندن متن کامل و دیدن عکسهای این زن زیبا روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:24  توسط @روح سوار@  | 

افسوس

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.

آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت" : متشكرم" و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس،خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.

 می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد بامن بياد".

من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر وبرادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.                                      

 ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.                            

 می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت : تو اومدي؟ "متشكرم"                                                                                                                           ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودشمی دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.

اين چيزي هست كه اون نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه

نظرت چیه؟؟!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 12:43  توسط @روح سوار@  | 

تلفن به خدا

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

- خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 17:22  توسط @روح سوار@  | 

داستانی زیبا در باب عشق

روزی دو عاشق در کنار برکه ای بودند. یکی از آنها مقداری آب را در با دو دستش بالا آورد و رو به دیگری گفت عشق ما مانند این آب است.

اگر به همین صورت رها و آزاد باشد، همیشه باقی می ماند اما همین که بخواهیم آنرا با انگشتان مان بگیریم و دو دستی بچسبیم، از کنار انگشت هایمان فرار می کند.

این بزرگ ترین اشتباهی است که خیلی ها انجام می دهند. اعمال محدودیت هایی برای عشق خود و اینکه فکر می کنند با این کار آنرا حفظ می کنند. در حالیکه با انجام اینکار عشق خود را از دست می دهند.

همیشه این نکات را بیاد داشته باش؛

لطف کن ولی هیچ وقت انتظاری نداشته باش
نصیحت کن ولی دستور نده
کمک بخواه ولی هیچ وقت التماس نکن

شاید خیلی ساده به نظر برسد ولی درس هایی از زندگی است که ما باید از گذشتگان آنها را فرابگیریم تا با استفاده از تجربه آنها زندگی خوبی داشته باشیم.

باید همیشه احساست این باشد که از کسانی که دوست داری انتظار بی مربوطه نداشته باشی و همچنین منتظر توجه بی قید و شرط نباشی.

زندگی زیباست. باید آنرا دوست داشته باشیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 16:59  توسط @روح سوار@  | 

سلام

به قول رفیقم

مطلب جدید نداشتم جاش درد دل گزاشتم

خیلی حالم گرفتس

بعد یه سال درس خوندن خیرسرم رفتم کنکور بدم

معلوم نبود کنکور بود یا المپیاد

یعنی دقیقا متوجه شدم که یا درسا تغییر کرده یا عقل من قادر به تشخیص سوالا نیست

تمامه فامیلم انگار چشمشون به من بوده

م(آخه فکر می کردن که من از اول درس خون بودم نمی دونستن که نصف اشوبای مدرسه کاره منه)م

البته خدا وکیلی امسالو خوندم

خلاصه کل فامیل تا منو می بینن یاده کنکور میوفتن

از بابابزگه تا بچه ی کوچولوی دختر عموم

بد جوری حالم گرفتس همه میگن (حتما زیر 1000 میشی دیگه) منم جوابشونودرست نمی دم

امید وارم کس دیگه ای مثل من نباشه اخه واقا" سخته

اگرم هست یا خدا بهش صبر عیوب بده

یا مثل من به تمامه حرفا بخنده انگار که فقط یه جک تکراری میشنوه

قربون همتون برم(خصوصا پشت کنکوریا)م

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 14:51  توسط @روح سوار@  | 

نبرد رستم و جومونگ

 روی ادامه ی مطلب کلیک کنید "خیلی جالبه"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 13:52  توسط @روح سوار@  | 

دانستنیهای با مزه

ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

ـ شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 13:7  توسط @روح سوار@  | 

نقش مردان در زندگی زناشویی

اولا نکته ای در ابتدا لازم میدونم عرض کنم برخی از افراد تصورشان از لغت زندگی زناشویی فقط رابطه جنسی میباشد اما زندگی زناشویی به مجموعه رفتارهای دو زوج در طول زندگی میگویند مثل خوبی بدی منظم بودن احساسا تی بودن بد اخلاق یا خوش اخلاق بودن و... حالا که اون افراد معنی زندگی زناشویی را متوجه شدن در اینجا میخوام برخی از رفتارهایی را که خانمها دوست دارند همسرشان انجام دهند را باز گو میکنم:

1-خانمها از اینکه همسرشان در مورد نوع لباس پوشیدن و نوع ارایش کردن پیشنهاد بدهند یا انتقاد بکنند خیلی خوشحال میشوند چرا که می فهمند برای شوهرشان اهمیت دارند البته این رو عرض کنم منظور از انتقاد گیرههای عهد قجر نیست و تو ذوق طرف زدن هم نیست .

2- همیشه با ملایمت با اون صحبت کنید زمانی که حرف میزند به چشمانش نگاه کنید

3- زنان از اینکه توسط همسرشان نوازش شوند لذت میبرند بهتر است آنها در آغوش بگیرید با موهای آنها بازی کنید با بوسه ای داغ برروی پیشانی صورت آنرا از نعمت احساس آرامش کردن بهره مند سازید

4- بعضی وقتها بهتره از سرکار که به منزل تشریف میاورید دست خالی نیمنده و حتی با یه شاخه گل کوجک هم که شده او را غافلگیر کنید حتما احتیاجی نیست که برای غافلگیر شدن از سرویس طلا یا ... استفاده کنید چرا که زن شما از توانایی مالی شما با خبر است

5-بهتر است قبل از برقراری رابطه جنسی او را مطلع کنید چرا که امکان دارد در شرایطی نباشند که تمایل به برقراری رابطه داشته باشند در این صورت با بد اخلاقی با هاش رفتار نکنید و این رابطه را به زمان دیگری موکول کنید

6- آقایان باید چند تاریخ را حتما یادداشت کنند و به خاطر بسپارند تاریخ ازدواج ، تاریخ تولد همسر و ولنتاین هم امروزه اضافه شده (از معایب زندگی در قرن 20) بهتر است برای این سه تاریخ پس اندازی داشته باشید

7- گردش و تفریح از کارهای واجب در طول زندگی میباشد همانطور که کسب درآمد وظیفه شما میباشد به همان مقدار درست و بجا خرج کردن هم واجب میباشد

8- زنان عادت دارند یک حرف را چند بار تکرار کنند بهتر است با این قضییه کنار بیایید چون راه درمان ندارد

9- دز هنگامی که در دوران قائدگی (Period)هستند در رفتارهای انها تغییراتی صورت میگیرد که موقتی هستند کم حوصلگی زود عصبانی شدن احتیاج به هم صحبت و در برخی احتیاج به رابطه جنسی در این دوران وجود دارد

10- پوشیدن لباسهای شیک و تزو تمیز استفاده از عطرهای خوشبو کفش همیشه واکس زده انداختن جواربهای سوراخ موهای مرتب صورت صاف روی خندان روابط عمومی بالا نکاتی هستند که حتما شما میدانید و انجام میدهید اینطور نیست...؟

11- بهتر است در جمع همسرتان را با اسم صدا نزنید و بجای استفاده از واژه تو از واژه شما استفاده کنید احترام گذاشتن را فراموش نکنید

12- رابطه خود با رفقای مجرد خود را اگرچه صمیمی هم که باشند در حد تماس تلفنی و ملاقات یک جلسه در ماه ادامه دهید اگر قصد دعوت کردن دوست مجرد خود را به منزل دارید قبلش با همسرتان هماهنگی کنید بهتر است دوستان مجرد و متاهل خود را دریک جلسه دعوت کنید تا دوست مجرد شما تشویق به ازدواج کردن بشود هرگز خونه دوست مجرد نروید.

13- لج و لجبازی زندگی را به آتش میکشد بهتر است شما همسرتان را شرمنده کنید پیش ار اینکه اون اینکار را انجام دهد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 11:53  توسط @روح سوار@  |